بستر خشک و عریض رودخانه در نور ماه می درخشد.
با احتیاط در دامنه ی کوه پیش می رویم.چندین خانه از دور پیداست.
در فاصله ی دور سه چراغ روشن به چشم می خورد.
ما به سه گروه چهار نفری تقسیم شده ایم.

ما در آبشاری از نور درخشان ماه، روی چمن زار ها و از میان جویبار های کوچک رو به جلو راه افتاده ایم.اما به زودی این سکوت با صدای ناله های کسانی که اینک آرام در خانه هایشان خوابیده اند، در هم خواهد شکست.

به سرعت پیش می رویم و وارد یکی از خانه ها می شویم.

- مَن هذا؟ ( آن جا کیست؟)

به طرف صداها خیز برمی داریم.
دو عرب ترسان و لرزان مقابل دیوار خانه ایستاده اند که با دیدن ما می خواهند بگریزند.
من شلیک می کنم.
فریاد گوش خراشی آسمان را پر می کند.یکی از آن دو به زمین می غلتد، اما دومی هنوز می دود.
مجال چندانی نداریم.


خانه به خانه پیش می رویم و اعراب  وحشت زده و سراسیمه این سو و آن سو می دوند.
مسلسل ها یک بند به صدا در می آیند، و همهمه ی اعراب با ضجه های دلخراش در می آمیزد.
به گذرگاه اصلی ِ اردوگاه می رسیم.شمار اعرابی که پا به فرار گذاشته اند بیش تر می شود.
گروه دوم ما از جهت مقابل حمله می کند.غرش انفجار نارنجک های دستی از دور دست ها به گوش می رسد.
به ما دستور می دهند که بازگردیم.


صبح روز بعد روزنامه ها در صفحه ی اول شان خواهند نوشت:

"اردوگاه آورگان فلسطینی البرج در نزدیکی غزه مورد حمله قرار گرفت.
در این حمله بیست نفر کشته و بیست نفر نیز زخمی شدند."




متن بالا بخشی از یادداشت های روزانه ی "مایر هارتسیون" یکی از سربازان ارتش رژیم صهیونیستی می باشد که در سال 1969 توسط موسسه ی انتشاراتی لوین-اپستین در تل آویو انتشار یافته و شرح ماجرای یکی از حملات اسرائیل به نوار غزه در اوایل دهه ی 1950 را بازگو می کند.



نوشته شده در تاریخ جمعه 4 فروردین 1391    | توسط: غفار    | طبقه بندی: سیاسی،     | نظرات()